بیشعوری ؟!

درخواست حذف این مطلب

حوصله غرغر ندارین نخونین...


مامانو از ccu آودم خونه ظهر ..خسته و کوفته..غذا پختم ظرف شستم..جمع و جارو ..تا اومدم دو دقیقه بخوابم ..زنگ زدن ک اومدیم عیادت...پا شدم دوباره پذیرایی و این صوبتا..بعد ی وری نشسته بودم کنارشون و رسما با چشم باز خواب..دیدم ساعت 7 شد نشستن 8 شد همچنان نشستن..دیدم مامانه اشاره میکنه برو ی چی واسه شام درست کن..ینی چشمام داشت از حدقه میرد بیرون ..گفتم بابا اینا شعور دارن دیگه.. تو رو ک تازه از بیمارستان اوردیم ،من بدبختم این مدت کنارت بودم و میدونن چقد خسته ام ..شعور دارن نمیمونن..دیدم ن بابا انگاری بیشعور تر از این صحبتان...با اون میزان از خستگی دوباره رفتم دو ساعت غذا درست ...محض رضای خدا یکیشونم نیومد بگه خسته ای بذار کمکت کنم..ی تعارف الکیم نزدن..غذا رو کشیدم..خوردن..ظرفارم دیگه دیدن دیگه خیلی ضایع اس..نصفشونو گربه شور رفتن نشستن...گفتم دیگه غذاشونم خوردن میرن دیگه..منم برم کپه مرگمو بذارم..تا 1/5 شب موندن..بعدشم گفتن فلانی باید صب زود بره..ما بریم دیگه..میخواستم بگه ن تو رو خدا تا دو بمونین ساعت روند شه..اون باید 8 بره سر کار منه بدبختم باید 6 پاشم برم بیمارستان..آخه چقد بیشعور..چقد بی ملاحظه..ینی ما ایرانیا عیادت رفتنمونم مث آدمیزاد نیس..بخدا ی ساعت آ و من رسمن نشسته خوابه خواب بودم..هی میخواستم بگم خوب خوش اومدین دیگه..گفتم ولش کن..

رفتن ..تا جمع و جور شد ساعت 3..دیگه از خستگی خوابم نمیبرد...


+خلاصه اینکه شعور داشته باشین..